خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (2) کلاس یازدهم

درس 7: باران محبّت

بازدید106/7 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/16

حق تعالی چون اصنافِ موجودات می‌آفرید، وسایط گوناگون در هر مقام، بر کار کرد. چون کار به خلقتِ آدم رسید، گفت: «إنّی خالِقٌ بَشََراً مِنْ طینٍ.» خانۀ آب و گِل آدم، من می‌سازم. جمعی را مُشتبِه شد؛ گفتند: «نه همه تو ساخته‌ای؟»

گفت: «اینجا اختصاصی دیگر هست که این را به خودی خود می‌سازم بی‌واسطه، که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.»

قلمرو زبانی: اصناف: جمعِ صنف، انواع، گونه‌ها، گروه‌ها / وسایط: جمعِ وسیطه یا واسطه، آنچه که به مَدَد یا از طریق آن به مقصود می‌رسند / بر کار کرد: استفاده کرد / طین: گِل / مُشتَبِه: اشتباه‌کننده، دچار اشتباه؛ مُشتبِه شدن: به اشتباه افتادن / تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازی کردن.
قلمرو ادبی: إنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ: تضمین آیۀ قرآن / آب و گِل: مراعات نظیر و تلمیح به آفرینش آدم / خانۀ آدم: استعاره از جسم انسان / گنج معرفت: اضافۀ تشبیهی / خودی و خود: جناس ناقص افزایشی / این را به خودیِ خود می‌سازم: تلمیح به «خَمَّرتُ طینَه آدَمَ بِیَدی».
قلمرو فکری: خداوند بلندمرتبه آن زمان که انواع موجودات را می‌آفرید، برای آفرینش هریک از وسیله‌های گوناگونی استفاده می‌کرد. وقتی زمان آفرینش آدم رسید، گفت: «من بشری از گِل می‌آفرینم.» جسم آدم را من می‌سازم. عده‌ای به اشتباه افتادند؛ گفتند: «مگر همه را تو نساخته‌ای؟» گفت: خلقت آدم ویژگی خاصی دارد که باعث شده آن را بی‌هیچ واسطه‌ای بسازم. قصد دارم گنج معرفت و شناخت را در وجود او قرار دهم.

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل -علیه السّلام- : برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت: «ای جبرئیل، چه می‌کنی؟»

گفت: «تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفریند.»

خاک سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقتِ قُرب ندارم و تابِ آن نیارم؛ من نهایتِ بُعد اختیار کردم، که قُربت را خطر بسیار است.

قلمرو زبانی: جبرئیل را فرمود: به جبرئیل فرمود / حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه / خلیفت: خلیفه، جانشین / ذوالجلالی: صاحب بزرگی / سوگند برداد: قسم داد / قُرب: نزدیک شدن، همجواری / تاب: توان، تحمّل / بُعد: دوری، فاصله / را در «قربت را خطر» فکّ اضافه: خطرِ قربت.
قلمرو ادبی: یک مشت خاک: کنایه از مقداری خاک / خاک گفت - خاک سوگند داد: استعاره و تشخیص / قُرب و بُعد: تضاد / از تو خلیفتی می‌آفریند: تلمیح به آیۀ «اِنّی جاعِلُ فِی الاَرضِ خَلیفَهَ» / قُرب و قُربت: جناس ناقص افزایشی.
قلمرو فکری: پس خداوند به جبرئیل دستور داد که برو از روی زمین مقداری خاک بردار و بیاور. جبرئیل (ع) رفت؛ خواست که یک‌مشت خاک از روی زمین بردارد. خاک گفت: ای جبرئیل چه می‌کنی؟ جبرئیل گفت: تو را به درگاه خداوند می‌برم تا از تو جانشینی بیافریند. خاک جبرئیل را قسم داد که به عظمت و بزرگواری خداوند، مرا نَبَر؛ من توانِ تحمّلِ نزدیکی به خداوند را ندارم. من نهایت دوری را برگزیده‌ام، چون می‌دانم در نزدیکی حق، خطراتِ بسیاری وجود دارد.

جبرئیل، چون ذکر سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت: «خداوندا، تو داناتری، خاک تن در نمی‌دهد. میکائیل را فرمود: «تو برو.» او برفت. هم چنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: «تو برو.» او برفت. هم چنین سوگند برداد. برگشت.

حق تعالی عزرائیل را بفرمود: «برو؛ اگر به طوع و رغبت نیاید، به اِکراه و به اجبار، برگیر و بیاور.»

عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه خاک از روی جملهٔ زمین برگرفت و بیاورد. آن خاک را میان مکّه و طائف، فرو کرد. عشق، حالی دو اسبه می‌آمد.

قلمرو زبانی: حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه / تن در نمی‌دهد: قبول نمی‌کند / طوع: فرمان‌برداری، اطاعت، فرمانبری / رغبت: میل و اراده، خواست / اِکراه: زور، فشار / قهر: خشم، غضب / قبضه: یک‌مشت از هر چیزی / جمله: همه، تمام / فرو کرد: انداخت.
قلمرو ادبی: خاک تن در نمی‌دهد: تشخیص و استعاره و کنایه از راضی نشدن / طوع و رغبت با اِکراه و اِجبار: تضاد / عشق، حالی دو اسبه می‌آمد: تشخیص و استعاره و کنایه از با سرعت و شوق می‌آمد.
قلمرو فکری: جبرئیل وقتی ذکر قسم را شنید به درگاه حق بازگشت و گفت: خداوندا! تو داناتری و می‌دانی که چه روی داده است، خاک راضی نمی‌شود و قبول نمی‌کند که بیاید. خداوند به میکائیل دستور داد: تو برو. میکائیل رفت و خاک او را نیز همان‌گونه قسم داد. خداوند به اسرافیل دستور داد: تو برو. اسرافیل رفت و خاک او را نیز سوگند داد. اسرافیل بازگشت. خداوند بلندمرتبه به عزرائیل دستور داد: تو برو. اگر خاک، با میل و ارادۀ خود نمی‌آید، او را به زور و اجبار بگیر و بیاور! عزرائیل آمد و با خشم یک مشت خاک از روی زمین برگرفت و آورد. آن خاک را بین مکّه و طائف ریخت. در این زمان، عشق به سرعت می‌آمد.

جملگی ملایکه را در آن حالت، انگشتِ تعجّب در دندانِ تحیر بمانده که آیا این چه سِرّ است که خاکِ ذلیل را از حضرتِ عزّت به چندین اعِزاز می‌خوانند و خاک در کمالِ مذلّت و خواری، با حضرتِ عزّت و کبریایی، چندین ناز می‌کند و با این همه، حضرتِ غَنا، دیگری را به جای او نخوانْد و این سِر با دیگری در میان ننهاد.

قلمرو زبانی: جملگی: همه / تحیّر: سرگشتگی، شگفتی / اِعزاز: بزرگداشت، گرامیداشت / ذلیل: پست، حقیر، خوار / مذلّت: فرومایگی، خواری، مقابل عزّت / کبریایی: منسوب به کبریا، خداوند تعالی / غَنا: بی‌نیازی، توانگری.
قلمرو ادبی: انگشت در دندان ماندن: کنایه از شگفت‌زده و حیران‌شدن / خاک ذلیل - خاک ناز می‌کند: تشخیص و استعاره / عزّت با مذلّت و خواری: تضاد / اعزاز و عزّت: اشتقاق.
قلمرو فکری: همهٔ فرشتگان در آن حالت، متحیّر و متعجّب شدند که این چه رازی است که خاکِ پَست را اینگونه با احترام فرامی‌خوانند و خاک، در نهایت پَستی و خواری در برابر خدا ناز می‌کند و با وجود این، خدایِ بی‌نیاز، دیگری را جایگزین آن نکرد و این راز را با کسی در میان ننهاد.

الطافِ الوهیت و حکمتِ ربوبیت، به سِرِّ ملایکه فرو می‌گفت: «إنّی أَعلَمُ ما لا تَعلَمُون»، شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک، چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است. روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دست کاری قدرت بنمایم، تا شما در این آینه، نقش‌های بوقلمون بینید. اوّل نقش، آن باشد که همه را سجدهٔ او باید کرد.

پس، از ابرِ کرم، بارانِ محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یدِ قدرت در گِل از گِل، دل کرد. عشق، نتیجهٔ محبّت حقّ است.

قلمرو زبانی: الطاف: جمعِ لطف، مهربانی‌ها / الوهیّت: خدایی، خداوندی / حکمت: علم، دانش، دانایی / ربوبیّت: الوهیّت و خدایی، پروردگاری / ازل: زمان بی‌ابتدا، بی‌آغاز / ابد: زمان بی‌انتها، بی‌پایان / روزکی چند: چند روز اندک/دستکاری قدرت بنمایم: قدرت‌نمایی کنم / آینه: جسم انسان / بوقلمون: رنگارنگ / سِرّ: قلب / شما چه دانید ... در پیش است؟: استفهام (پرسش انکاری) / شما را سر و کار: سر و کارِ شما.
قلمرو ادبی: إنّی أَعلَمُ ما لا تَعلَمُ ون: تضمین آیۀ قرآن / آینه: استعاره از جسم و وجود انسان / ابر کرم - باران محبّت: اضافۀ تشبیهی / گِل و دل: آرایۀ تکرار و جناس ناقص اختلافی و سجع متوازی / شما را سر و کار با عشق نبوده است: کنایه از اینکه با عشق ارتباط نداشته‌اید / این یک مشت خاک: مجاز از وجود انسان / دستکاری قدرت کردن: کنایه از قدرت‌نمایی / نقشه‌ای بوقلمون: استعاره از جلوه‌های گوناگون صفات خداوند در انسان / سجدۀ او باید کرد: تلمیح به آیاتی که دربارۀ سجده بر انسان آمده‌اند / ابر و باران و بارید و خاک و گِل: مراعات نظیر / دل: مجاز از احساس و عاطفه / گِل: مجاز از وجود مادی انسان / عشق نتیجۀ محبّت حق است: تلمیح به «یُحِبُّ هُم و یُحِبّونَهُ» / ازل و ابد: تضاد.
قلمرو فکری: لطف الهی و حکمت خداوندی به باطن و قلب فرشتگان می‌گفت: «من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» شما نمی‌دانید که ما با این یک مشت خاک، از ازل تا ابد چه کارهایی داریم. البته معذور هستید؛ زیرا با عشق سر و کار نداشته‌اید. چندروزی صبر کنید تا من بر این یک‌مشت خاک از روی قدرت، تصرّف و دست‌کاری کنم، تا شما جلوه‌های گوناگونی در آفرینش این جسم انسان ببینید. اولین جلوه آن است که همه باید به او سجده کنید. پس خداوند از ابر کرم و بخشش خود، باران عشق و محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را تبدیل به گِل کرد و با قدرتِ دستِ خویش، در آن گِل، دلی از گِل آفرید. عشق نتیجۀ محبّت و لطف خداوند است.

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

قلمرو زبانی: شبنم: ژاله، قطره‌ای شبیه به دانۀ باران که شب روی برگ گل و گیاه می‌نشیند / فتنه: آشوب، شورش، غوغا / بیت: دو جمله.
قلمرو ادبی: تشبیه: عشق به شبنم / اغراق: صد فتنه و شور / مراعات نظیر: خاک و گل
قلمرو فکری: در آفرینش انسان، خاک آدم را با عشق گل کردند، به همین دلیل غوغایی در جهان حاصل شد.

سر نشترِ عشق بر رگ روح زدند

یک قطره خون چکید و نامش دل شد

قلمرو زبانی: نشتر: نیشتر، وسیلۀ فلزی نوک‌تیز / سرنشتر: نوک خنجر یا هر وسیلۀ تیز / بیت: سه جمله.
قلمرو ادبی: سرنشتِر عشق: اضافهٔ تشبیهی / رگِ روح: اضافهٔ استعاری‌، تشخیص / مراعات نظیر: رگ‌، روح و دل.
قلمرو فکری: عشق، در روح نفوذ کرد و دل، حاصل حکومت و استیلای عشق بر روح است. از بریدن رگ روح قطره‌ای چکید و نام آن دل شد.

جمله، در آن حالت، متعجّب وار می‌نگریستند که حضرتِ جَلّت به خداوندی خویش، در آب و گِل آدم، چهل شباروز تصرّف می‌کرد و در هر ذرّه از آن گِل، دلی تعبیه می‌کرد و آن را به نظر عنایت، پرورش می‌داد و حکمت با ملایکه می‌گفت: «شما در گِل منگرید، در دل نگرید.»

قلمرو زبانی: جمله: همه / متعجّب‌وار: با حالت شگفتی و تعجّب / جلّت: بزرگ است / خداوندی خویش: شخصاً، بدونِ واسطه / شباروز: شبانه‌روز / تصرّف می‌کرد: قدرت‌نمایی می‌کرد / تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازی کردن / عنایت: توجّه، لطف، احسان.
قلمرو ادبی: آب و گِل: مجاز از وجود مادی انسان / گِل و دل: جناس ناقص اختلافی / منگرید و نگرید: تضاد و اشتقاق / در آب و گِل آدم، چهل شباروز تصرّف می‌کرد: تلمیح به «خَمَّرتُ طینَهَ آدَمَ بِیَدی اَربَعینَ صَباحاً.»
قلمرو فکری: همۀ موجودات عالَم بالا در آن حالت با شگفتی می‌نگریستند و خداوند بزرگ با قدرت خویش، در آب و گِل آدم چهل شبانه‌روز قدرت‌نمایی کرد. در هر ذره‌ای از وجود انسان دلی قرار می‌داد و آن دل را با لطف و محبّت پرورش می‌داد و به فرشته‌ها می‌گفت: شما به وجود جسمانی آدم که از گِل آفریده شده، نگاه نکنید؛ بلکه به دلی که در این گِل قرار دارد، نگاه کنید.

گر من نظری به سنگ بر، بگمارم

از سنگ، دلی سوخته بیرون آرم

قلمرو فکری: اگر من به نظر عنایت بر سنگ بنگرم ، از همان سنگ، انسانی عاشق خلق می‌کنم.
قلمرو ادبی: تکرار: سنگ / مجاز: دلِ سوخته مجاز از دل عاشق
نکته: در متون قدیمی، گاهی برای یک اسم دو حرف اضافه به کار می‌رفته است [به سنگ بر]

اینجا، عشق معکوس گردد؛ اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اوّل می‌گریختی و این چیست که امروز در می‌آویزی؟

- آن روز گِل بودم، می‌گریختم، امروز همه دِل شدم، در می‌آویزم.

قلمرو زبانی: معکوس: برعکس، وارونه / همه دل شدم: سراپا عاشق شدم / درآویختن: متوسّل شدن / معشوق: منظور خداوند / او: منظور انسان.
قلمرو ادبی: هزار: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق / بگریزد و آویزد: سجع متوازی / بگریزد و می‌گریختی - آویزد و در می‌آویزم: اشتقاق / در دامن کسی آویختن: کنایه از کمک خواستن و التماس کردن / درآویختن و گریختن: تضاد.
قلمرو فکری: اینجا رابطۀ عشق برعکس می‌شود. اگر معشوق بخواهد که از او بگریزد، عاشق با همۀ وجود به او متوسّل می‌شود و او را به دست می‌آورد. ای خاک! آن چه بود که ابتدا فرار می‌کردی و این چیست که امروز متوسّل می‌شوی؟ آن زمان که می‌گریختم فقط جسم بودم؛ امّا امروز که همۀ وجودم تحت‌الشعاع نورانیّت دل است، عاشقانه به حق روی آورده‌ام.

همچنین، هر لحظه از خزاینِ غیب، گوهری، در نهاد او تعبیه می‌کردند، تا هر چه از نفایسِ خزاینِ غیب بود، جمله در آب و گِلِ آدم، دفین کردند. چون نوبت به دل رسید، گِلِ دل را از بهشت بیاوردند و به آبِ حیاتِ ابدی سرشتند و به آفتابِ نظر بپروردند.

چون کارِ دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانهٔ غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست، الّا حضرتِ ما، یا دلِ آدم.

قلمرو زبانی: خزاین: جمعِ خزانه، گنجینه‌ها / نهاد: وجود / تعبیه کردن: قراردادن، جاسازی کردن / نفایس: جمعِ نفیسه، چیزهای نفیس و گران‌بها / دفین: مدفون، پنهان شده زیر خاک / سرشتن: مخلوط‌کردن، خمیر کردن / خازن: خزانه‌دار، نگهبان / حضرت: آستانه، پیشگاه، درگاه.
قلمرو ادبی: گوهر: استعاره از عشق / خزاین غیب - آفتاب نظر: اضافهٔ تشبیهی / خزاین غیب: استعاره از عالَم معنا / آب‌وگِل: مجاز از وجود مادی انسان / دل و گِل و خزاین: آرایۀ تکرار / گِل و دل: جناس ناقص اختلافی / خزاین و گوهر: تناسب / آب حیات: تلمیح به داستان خضر و اسکندر.
قلمرو فکری: همچنین، هر لحظه از گنجینه‌های پنهان خداوند، استعدادی در ذات انسان قرار می‌دادند تا اینکه هرچه استعداد و توانایی است در ذات و جسم انسان قرار دادند. چون نوبت به ساخت دل رسید، برای ساخت دل از بهشت گِل آوردند و با زندگی جاوید آن را ساختند و با لطف و توجّه، آن را پرورش دادند. وقتی کار دل به کمال رسید، گوهری در خزانۀ غیب وجود داشت که خداوند آن را از فرشتگان پنهان داشته و خزانه‌داری آن را خود به عهده گرفته بود. فرمود که هیچ خزانه‌ای جز درگاه ما یا دل آدم، شایستۀ آن گوهر (عشق) نیست.

آن چه بود؟ گوهرِ محبّت بود که در صدفِ امانت معرفت تعبیه کرده بودند، و بر مُلک و ملکوت عرضه داشته، هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه‌داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دلِ آدم لایق بود، و به خزانه‌داری آن، جانِ آدم شایسته بود.

قلمرو زبانی: مُلک: عالم ماده / ملکوت: عالم غیب، جهان بالا / استحقاق: سزاواری، شایستگی / خزانگی: خزانه بودن / خزانه‌دار، خزانه‌داری: شغل
قلمرو ادبی: گوهر: استعاره از عشق و محبّت / گوهر محبّت - صدف امانت - امانت معرفت: اضافۀ تشبیهی / مُلک و ملکوت: تضاد و اشتقاق و مجاز از تمام آفرینش و موجودات / دل لایق خزانگی باشد -جان شایستۀ خزانه‌داری باشد: تشخیص و استعاره / خزانگی و خزانه‌داری: آرایۀ تکرار و اشتقاق / صدف و گوهر - دل و جان: مراعات نظیر / کل عبارت تلمیح دارد به آیۀ «اِنّا عَرَضنَا الاَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَالاَرضِ وَالجِبالِ فَاَبیَنَ اَن یَحمِلنَها وَ اشفَقنَ مِنهَا وَ حَمَلَها الاِنسانَ اِنَّهُ کانَ ظلوماً جَهُولاً»
قلمرو فکری: آن گوهر چه بود؟ گوهر عشق و محبّت بود که آن را در صدف امانت معرفت قرار داده و بر مُلک و ملکوت (ظاهر و باطن جهان) عرضه کرده بودند؛ امّا هیچکس شایستگی خزانه‌داری آن گوهر را نیافت. دلِ آدم شایسته نگهبانی آن بود و برای خزانه‌داری آن، جان آدم شایسته بود.

ملایکه‌ٔ مُقرّب، هیچ کس آدم را نمی‌شناختند. یک به یک بر آدم می‌گذشتند و می‌گفتند: «آیا این چه نقش عجیبی است که می‌نگارند؟»

آدم به زیر لب آهسته می‌گفت: «اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم، باشید تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک به یک برشمارم.»

قلمرو زبانی: مقرّب: آنکه نزدیک به کسی شده و در نزد او منزلت پیدا کرده است / یک به یک: یکی پس از دیگری، به‌ترتیب / برشمارم: نام ببرم
قلمرو ادبی: نقش: استعاره از انسان و آفرینش انسان / نقش و می‌نگارند: مراعات نظیر / زیر لب سخن گفتن: کنایه از آهسته و با خود حرف زدن / سر از خواب برداشتن: کنایه از تکامل حیات و آفرینش / اسامی شما را یک به یک برشمارم: تلمیح به آیۀ «عَلَّمَ آدَمَ الاَسماء کُلّها.»
قلمرو فکری: فرشتگان نزدیک درگاه خداوند، هیچیک آدم را نمی‌شناختند. یکی‌یکی به جسم آدم نگاه می‌کردند و می‌گفتند: این چه موجود عجیبی است که خداوند آفریده است؟ آدم آهسته با خود می‌گفت: اگر شما مرا نمی‌شناسید، من همهٔ شما را می‌شناسم؛ صبرکنید تا نامتان را یکی یکی بگویم.

هر چند که ملایکه در او نظر می‌کردند، نمی‌دانستند که این چه مجموعه‌ای است تا ابلیسِ پُرتلبیس یک باری گِرد او طواف می‌کرد. چون ابلیس، گِرد قالب آدم برآمد، هر چیز را که بدید، دانست که چیست، امّا چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت. هر چند که کوشید که راهی یابد تا به درون دل در رود، هیچ راه نیافت.

قلمرو زبانی: تلبیس: حقیقت را پنهان کردن، حیله و مکر به کار بردن، نیرنگ‌سازی / طواف: دُور چیزی گشتن / قالب: جسم / کوشک: کاخ، قصر
قلمرو ادبی: دل مانند کوشک: تشبیه / ابلیس و دل: آرایۀ تکرار / سه جملۀ پایانی: واج آرایی «ک» و «د»
قلمرو فکری: هرچه فرشتگان در انسان نگاه می‌کردند، نمی‌دانستند که این چه مجموعه‌ای است؛ تا اینکه شیطان نیرنگ‌باز به دُور آدم می‌گردید، پس وقتی گِرد همۀ جسم آدم گشت، هر چیزی را که دید، دانست چیست؛ امّا وقتی به دل رسید، دل را مانندِ قصری یافت. شیطان هرچه تلاش کرد که وارد این قصر شود، هیچ راهی پیدا نکرد.

ابلیس با خود گفت: «هر چه دیدم، سهل بود، کار مشکل اینجاست. اگر ما را آفتی رسد از این شخص، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب، سر و کاری خواهد بود، در این موضع تواند دید.» با صد هزار اندیشه، نومید از درِ دل بازگشت. ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند، مردود همه‌ٔ جهان گشت.

قلمرو زبانی: سهل: آسان / آفت: آسیب، زیان /موضع: محل، جای، جایگاه / قالب: جسم / بار: اجازۀ ورود / اندیشه: ترس / مردود: رانده شده، رجیم
قلمرو ادبی: سر و کار داشتن: کنایه از مشغول شدن و توجّه نشان دادن / صدهزار اندیشه: نماد کثرت و مجاز از زیادی و اغراق / درِ دل: اضافۀ استعاری / جهان: مجاز از مردم جهان.
قلمرو فکری: شیطان با خود گفت: هرچه دیدم ساده بود، کارِ مشکل اینجاست. اگر زمانی به ما از این شخص آسیبی برسد، از این جایگاه (دل) خواهد بود و اگر خداوند متعال با این جسم سر و کاری داشته باشد، در همین جایگاه خواهد بود. شیطان با ترس فراوان و ناامید از درِ منزل دل بازگشت؛ چون به شیطان اجازۀ ورود به دل آدم را ندادند، نزد همۀ جهانیان مردود، رانده شده و رجیم شد.

مِرصاد العِباد مِن المَبدأ الی المَعاد، نجم الدّین رازی (معروف به دایه)

کارگاه متن پژوهی: شکل و جایگاه همزه در زبان فارسی

کلماتی که با حرف همزه آغاز می‌شوند (چه فارسی و چه عربی و غیرعربی باشند.) با الف «ا» تنها نوشته می‌شوند، مانند: ابر، اسب، اخذ، اکید، اجر، الفت، اخوّت، اردو، اداره.

کلمات مختوم به «همزه» با حرف «ء» بدون کرسی نوشته می‌شوند: به شرط آنکه حرف قبل از همزه ساکن باشند؛ مانند: شیء/ سوء/ جزء.

کلمات آغازین و میانی که دارای همزه هستند با گرفتن مصوّت /آ/ به شکل «آ» نوشته می‌شوند. آجل، قرآن، الآن، آخر.

کلمات همزه‌دار میانی و پایانی ما قبل مفتوح با کرسی الف نوشته می‌شوند؛ مانند: تأسّف، تأثّر، متأثّر، تأکید، رأفت، مأیوس، منشأ، ملجأ، مبدأ، خلأ.

کلمات همزه‌دار ساکن ما قبل مضموم «ـُـ ء» به شکل «ؤ» نوشته می‌شوند؛ مانند: مؤسّس، رؤسا، سؤال، لؤلؤ، تلألؤ، مؤانست، مؤثّر.

جز موارد یاد شده، کلمات همزهٔ میانی و پایانی با کرسی «ی» نوشته می‌شوند؛ مانند: ائتلاف، جرئت، مسئله، نئون، مسئول، رئوف، متلألی، اشمئزار، مرئوس، نشئت.

کلمات زیر به دو شکل نوشته می‌شوند و هر دو شکل درست است. البتّه شکل اول کلمات (یعنی با کرسی ی) ترجیح داده می‌شود. «هیأت/ هیئت/ مسأله، مسئله/ جرأت، جرئت/ رئوف، رؤوف/ مسؤول، مسئول».
علّت اینکه در الفبای فارسی، کلمات همزه‌دار غیر عربی همیشه با کرسی «ی» نوشته می‌شوند؛ آسان کردن آموزش و تعمیم دادن این ویژگی الفبای فارسی است. مانند پروتئین، نئون و ….

قلمرو زبانی (صفحهٔ 60 کتاب درسی)

 

1- معنای واژه‌های مشخّص شده را بنویسید.

- تا در تحصیل فضل و ادب، رغبتی صادق نباشد، این منزلت نتوان یافت.

کلیله و دمنه

رغبتی: میل، خواست / منزلت: مقام، درجه

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم، تمنّا چه حاجت است

حافظ

در حضرت: آستانه، درگاه

نانم افزود و آبرویم کاست

بینوایی به از مذلّت خواست‌

سعدی

مذّلت: خواری - فرومایگی

با دقّت و توجّه به جدول زیر، شکل‌ها و جایگاه همزه را در زبان فارسی بهتر بشناسیم:

شکل همزه ا ء آ أ ؤ یٔ
مثال ابر
اراده
اجرت
جزء
شیء
آسان
الآن
مار بوآ
رأفت
مبدأ
رؤیا
مؤلّف
لؤلؤ
هیئت
متلألئ

2- اکنون برای کاربرد شکل‌های مختلف همزه، شش واژه‌ٔ مناسب بیابید و بنویسید.
همزه‌ٔ آغازی $ \leftarrow $ انجمن، ایران
همزه‌ٔ پایانی $ \leftarrow $ ملک الشعراء، اشیاء
همزه‌ٔ آغازی و میانی و پایانی $ \leftarrow $ آفتاب، قرآن
همزه‌ٔ میانی و پایانی $ \leftarrow $ متأثر، تأمین، توأم، خلأ
همزه‌ٔ میانی و پایانی $ \leftarrow $ مؤکد، تلألؤ
همزه‌ٔ میانی و پایانی $ \leftarrow $ بی‌شائبه، جرئت

3- در بند پایانی درس، جمله‌های مرکب و پیوندهای وابسته‌ساز را مشخص کنید.
حروف ربط وابسته ساز: ابلیس با خود گفت: (که) «هر چه دیدم، سهل بود / اگر ما را آفتی رسد از این شخص، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب، سر و کاری خواهد بود، در این موضع تواند دید.» (اگر) ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند، مردود همه‌ٔ جهان گشت. (چون)

قلمرو ادبی (صفحهٔ 61 کتاب درسی)

 

1- عبارت زیر را از دید آرایه‌های ادبی، بررسی کنید.

پس، از ابر کرم، باران محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به ید قدرت در گِل از گِل، دل کرد.
اضافه تشبیهی: ابر کرم/ باران محبّت - تناسب: ابر، باران/ خاک و گل/ یَد و دل - تکرار: گل - سجع متوازی: دل و گلر - اضافه اقترانی: ید قدرت

2- در بیت زیر، «استعاره» را مشخّص کنید و آن را بررسی نمایید.

سر نشترِ عشق بر رگِ روح زدند

یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

رگ روح» استعاره دارد. زیرا «موجود جاندار» که مشبه‌به آن است، حذف و فقط مشبه‌ به همراه یکی از ویژگی‌های موجود جاندار (رگ داشتن) ذکر شده است. در واقع استعاره، همان تشبیهی است که تنها یک رکن آن باقی مانده است

3- برای هر مفهوم زیر، از متن درس، معادل کنایی بیابید و بنویسید.
- نپذیرفتن: تن در نمی‌دهد.
- متوسّل شدن: در دامنش آویزد.
- شتاب داشتن: دو اسبه می‌آمد.

قلمرو فکری (صفحهٔ 61 کتاب درسی)

 

1- در عبارت‌های زیر، مقصود از قسمت‌های مشخّص شده چیست؟

الف) شما در این آینه، نقش‌های بوقلمون بینید. وجود انسان و قالب آدم
ب) گوهری برد در خزانهٔ غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. محبّت و عشق و معرفت
پ) از حکمتِ ربوبیت به سِرّ ملایکه فرو می‌گفت. باطن، ضمیر

2- هر بیت، با کدام قسمت از متن درس تناسب مفهومی دارد؟

نازِ و نیازِ تو شد، همه دلپذیر من

تا ز تو دلپذیر شد، هستی ناگزیر من

حسین منزوی

این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرت عزّت به چندین اِعزاز می‌خوانند و خاک در کمال مذّلت و خواری، با حضرت عزّت و کبریایی چندین ناز می‌کند و با این همه، حضرتِ غَنا، دیگری را به جای او نخواند.

نیست جانش محرم اسرار عشق

هر که را در جان، غم جانانه نیست

خواجوی کرمانی

الطاف الوهیت به سرّ ملایکه فرو می‌گفت، شما چه می‌دانید که ما را با این مشتی خاک، چه‌کارها در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است

تو ز قرآن، ای پسر، ظاهر مبین

دیو، آدم را نبیند غیر طین

مولوی

حضرت جلّت با ملائکه می‌گفت شما در گل منگرید، در دل نگرید.

3- درباره‌ٔ ارتباط معنایی آیات شریفه‌ٔ زیر و متن درس توضیح دهید.
الف) و عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلَّهَا. (همه‌ٔ نام‌ها را به آدم آموخت.) (سوره‌ٔ بقره، آیه‌ٔ 31)

این آیه با این قسمت متن درس ارتباط دارد: آدم به زیر لب آهسته می‌گفت: «اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم، باشید تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک به یک برشمارم.» هر دو عبارت به این اشاره دارند که خداوند «اسم اعظم» را به انسان آموخت؛ در حالی که فرشتگان از آن خبر نداشتند و این آگاهی از نام‌های خداوند دلیل برتری انسان بر فرشته‌ها بود.

ب) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا. (سوره‌ٔ احزاب، آیه‌ٔ 72)
(ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم؛ پس، از پذیرفتن و حمل آن خودداری کردند و از آن هراسناک بودند و انسان، آن را بر دوش کشید. به درستی که او بسیار ستم‌گر و نادان بود.)
با این قسمت از متن درس ارتباط دارد: آن چه بود؟ گوهر محبّت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته، هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه‌داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دل آدم لایق بود و بر خزانه‌داری آن، جان آدم شایسته بود.

هر دو متن، به این نکته‌ٔ مهم اشاره دارند که تنها کسی که امانت خدا را پذیرفت و آن را بر دوش کشید، انسان بود. آن امانت «عشق، محبّت و معرفت» بود که هیچ‌کس تحمّل آن را نداشت جز انسان. حافظ نیز در این ارتباط می‌فرماید:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه‌ٔ کار به نام من دیوانه زدند

درک و دریافت (صفحهٔ 63 کتاب درسی)

 

1- سه بیت نخستین این شعر را با توجه به گونهٔ «ادب غنایی» بررسی کنید.
شاعر در این بیت‌ها به بیان عواطف، احساسات و ابراز محبّت و عشق خود نسبت به معشوق می‌گوید و امیدها و آرزوهای خویش را با زبانی نرم و لطیف بیان می‌کند.

2- درباره‌ٔ دنیای آرمانی شاعر توضیح دهید.
مولانا از همراهان سست عنصر و حاکمان ظالم خسته شده و زندگی برای او در این دنیا مشکل شده است. فردی با روح لطیف عارفانه همچون مولانا طاقت دیدن وحشی‌گری‌ها، درنده‌خویی‌ها و ستم‌های هم‌نوعان خود را ندارد. روح بزرگ او این خشونت‌ها را بر نمی‌تابد؛ بنابراین، خالصانه آرزوی دیدار «انسان و انسانیت» را می‌کند و امیدوار است دنیایی را تجربه کند که در آن عدالت پیامبران، صلح‌طلبی عارفان، وفای به عهد اسطوره‌ها و در یک کلام «انسان کامل» وجود داشته باشد.

درس 7: باران محبّت